محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1226
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
به روى اندر افتاد . و قريش فراز شد و گردن از قفاى او ببريد و سرش برگرفت و به طاهر آورد . و ديگر روز طاهر برنشست و خلق را بارداد و سر محمّد به طشت اندر بنهاد و مردمان را گفت : اين مدبر خويشتن را كشت ، اگر او به زينهار من آمدى كشته نشدى ، و ليكن چون سوى هرثمه شد چنين آمد . و حرب من كردم و سختى من ديدم ، و او خواست كه با هرثمه سوى مأمون شود تا نام و فتح او را بود . و بفرمود تا سر محمّد به در شارستان بر دار كردند . و مردمان چون سر محمّد بديدند ، شارستان بدادند و دروازه ها بگشادند ، و هر كسى به كار خويش شد . و طاهر بغداد بگرفت و فتنه بنشست . و طاهر سر محمّد الامين و قضيب و رداى خلافت محمّد صلَّى الله عليه و سلَّم سوى مأمون فرستاد . و دانست كه هرثمه آن حديث پيش مأمون زشت كند به كشتن و سر بريدن و بر دار كردن برادرش . و مأمون خواست كه محمّد اسير شود و زنده به در او باشد . پس طاهر به نامه اندر بنوشت كه محمّد به هرثمه كس فرستاد و زينهار خواست كه سوى او شود و به دو ايمن بود ، و بر من ايمن نبود از بسيارى حربها كه من كردم و مدارا نكردم . او مرا تهمت كرد و خويشتن را بر هرثمه استوار داشت . و هرثمه به شب اندر به زورق بيامد به لب رود با محمّد ، و من با سپاه به لب رود آمدم تا چون از رود بيرون آيد من حقّ او بگزارم . و او به زورق هرثمه اندر نشست . چون به ميان رود آمد ، زورق غرقه شده بود . محمّد آشنا كرد و خويشتن بر لب رود افگند و پنداشت كه هرثمه با او غدر كرد ، و از زينهار خواستن پشيمان شد . چون بر لب رود بر شد ، غلامان خويش را بانگ كرد محمّد و منصور ، و سپاه خويش را بخواند تا بيايند و ديگر باره حرب كنند . تا ما مردمان را بگفتيم كه او را بگيرند . شمشير بكشيد و حرب كرد تا كشته شد . پس مردمان بغداد ديگر روز حصار ندادند و كشتن وى استوار ندانستند . و من خواستم كه ايشان بدانند سرش برگرفتم ، و چنان كه عادت ملوك است ، و بر در شهر مردمان را بنمودم تا ايمن شدند و بپراگندند . و خداوندان فساد و عيّاران هر كسى از پس كار